جناب سین

داستان

سرزمین من است، نه حرفه من

تفکر

پدرم همیشه می‌گفت: «ترجیح می‌دن شماها یه توپ توخالی باشین، مهم نیست چقدر زرق و برق دارین؛ مهم اینه که با یه لگد ساده به هر جا که بخوان می‌فرستنتون. اما اگر همین توپ! تو پر باشه، با یه لگد نه‌تنها جابجا نمی‌شه، بلکه پای طرف رو هم به درد میاره.» به همین علت،...

  ادامه  

لایه های روانشناسی در فیلمی اجتماعی

باید پذیرفت که برای مغز و روان هم، همچون دیگر اعضای بدن، باید به پزشک مراجعه کنیم.پیشگیری، رسیدگی و درمان روان، باعث عدم بروز اختلالات شخصیتی و بالطبع عدم بروز رفتارهای آسیب‌زا می شود که نه تنها بر روی روابط اجتماعی ما، بلکه بر روی نسل بعد از ما هم اثرگذار خواهد بود. توجه به گذشته و فکری برای رویارویی...

  ادامه  

کوچولوی اضافی

دغدغه‌های مادرانه، همیشه از قبل از تولد نوزاد بوده و هست. از سلامت جسم و روان فرزند تا جزيیاتی مثل جنسیت و ظاهر و ... . اگر جنین دختر باشد، مادر چه آرزوها و روش‌های تربیتی برایش مد نظر دارد و اگر پسر، چه اهدافی برای آینده‌اش؟ «کوچولوی اضافی»، دغدغه‌های مادری است که از...

  ادامه  

داستان نویسی مقدماتی

1-شناخت عناصر داستان 2-آموزش نوشتن یک پیرنگ کامل 3-داستان کلاسی و پیش بردن آن تا انتها 4-تمرینهای ویژه کلاسی ***بعد از گذراندن کارگاهها گواهی اتمام دوره صادر خواهد شد.

  ادامه  

عکس‌نوشت

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

سین‌کست

پادکست‌هایی برای بهتر زیستن

بشنوید

برای مشاهده فهرست کامل و گوش دادن به پادکست‌های مورد علاقه خود، به این صفحه مراجعه نمایید.

عکاسی میرزا - ندا پیش یار

عکاسی میرزا، از کتاب چوب گلف انگلیسی، ندا پیش‌یار


بخواهم هم نمی‌تونم - حنا مولوی

بهم گفت : چرا فراموشش نمی‌کنی؟ چرا؟ چی تو را این‌طور پایبندش کرده؟ گفتم تو که نمی‌دانی آخر؛ یک جوری می‌خندید که اصلاً همه جان آدم می‌رفت. دلت می‌خواست بنشینی روبرویش، همه شهر را نگه داری، زل بزنی به خنده‌هاش؛ صدای خنده‌هاش را بندازی به گوش دنیا که بفهمه خندیدن یعنی چی!


جمع مست - نویسنده : حنا مولوی

محمد نشسته بود روی صندلی و تندتند سیگار می‌کشید. قشنگ معلوم بود دارد رؤیاهاش را هم دود می‌کند! چشم‌هایش برق می‌زد. بی‌تاب بود. پاهایش را تندتند تکان می‌داد. عجیب هوای مستی داشت.

ناهید روی صندلی ولو شده بود و از پنجره باران‌زده بیرون را نگاه می‌کرد. طرز نگاهش را نمی‌فهمیدم. فقط می‌دانستم گیر یک جفت چشم مشکی بی‌معرفته...


نویسنده‌ها - نویسنده : حنا مولوی

بهش گفتم می‌توانی با من کنار بیای؟ گفت آره! گفتم نویسنده‌ها آه در بساط ندارندهااا! صبح‌ها غزل دم می‌کنند و کنارش یک کم دو بیتی را می‌دهند بالا و تو طول روز فقط قصیده دود می‌کنند. شب هم که عاطل و باطل رسیدند خانه، جز یک بغل شعر سفید، چیزی ندارند. می‌توانند کنارت بشینند و موهات را شانه کنند و برایت هزار مثنوی در وصف چشمانت بگویند. من این هستمااا؛ یک نویسنده فقیر و مفلوک، اما بیچاره‌ی بودنت...


منم پرنده می‌شم - نویسنده : حنا مولوی

از غروب 26 آذر، دقیقاً داره 4 سال و 364 روز می‌گذرد. ولی ما هنوز نشسته‌ایم پشت این پنجره چوبیه. پرده‌هاش یه آبی بد رنگیه. روبروش هم از این دیوار سیمانی‌هاست که آدم تا می‌بیندش غم عالم تو دلش هوار می‌شه. یادته، یادته از ابی متنفر بودی؟

این پرستار بداخلاقه نمی‌گذاره. وگرنه تا حالا صد دفعه با دندان ریزریز کرده بودم این پرده چرک بد رنگ رو. میاد یه مشت قرص می‌ریزه تو گلوی ما؛ نمی‌گه این قرص لعنتیا، تو اون راه‌بندان بغض‌ها گیر می‌کنه؛ سد میشه؛ ما خفه می‌شیم. دوست ندارم خفه شم!


سید محمدحسین حسینی

مارا به غم عشق، همان عشق علاج است





پیش‌ترها

هیچ حواسم نبود که چه بر سرم گذشته. دستم رو به پیشونی‌م کشیدم و عرق ماسیده‌ی این سال‌ها رو پاک کردم. خسته و بی‌رمق شده بودم. از سر و کله زدن با آدم‌هایی که زندگیشون خلاصه شده توی خاک‌بازی و آجر و آهن و سیمان.

پشت میز نشستم. کافه خلوت بود. خالی از هر آدمی. اما صدایی مدام توی فضا می‌پیچید. یک نفر مدام صدا می‌زد. حرف می‌زد. اعصابش که بهم می‌ریخت، غر می‌زد.

کلافه‌تر از من. دلشکسته‌تر.

از درونم بود. برآمد و نشست روبروم.

قلم خاک گرفته را به دستم داد و گفت: از این به بعد فقط بنویس.

او را مثل خودم دیدم؛ چقدر صمیمی, چقدر صریح.

هیچ‌کس دیگری نبود؛ خودم بلند شدم و دو فنجان ریختم.

و اما بعد ...

برای فروش، کفش بچگی‌هامو گذاشتم. کفشی که تا نوجوانی همراهم بود و هر چه بزرگتر شدم پامو بیشتر می‌زد. خودم که انقدر درگیر دنیای سنگی و آهنی شده بودم اصلا متوجه نبودم. تا اینکه توی کافه، صدایی که مدام غر می‌زد مجبورم کرد درش بیارم.
بهم یاد داد: قطار وقتی توی ریل خودش باشه، هرچقدر دور، هر چقدر دیر؛ بالاخره به مقصد می‌رسه.
راه من اما راه بهتری شد؛ چه ایستگاه‌های با صفایی توی مسیرم قرار گرفت. چه مسافرهایی که همسفر زندگیم شدند و خاطراتشون توشه‌ی سفرم شد.
چه لوندی‌هایی که قلم برایم نمی‌کرد. رقص پایش به روی کاغذ از من، منِ دیگری ساخت.
من شیفته‌ی این راه پر پیچ و خم شدم.
برای بهتر ادامه دادن، رفتم به سمت کفشی که هرگز پوشیده نشده